مقصد بی مرز
و آیا با عدالت آشنا هست او؟
اگر او با عدالت هست آخر این تفاوت چیست؟
خدا آیا نمی بیند؟
خدا آیا نمی خواهد بریزد روی هم این خیمه شب بازی؟
و دیگر این خدای پاک چرا ما را پدید آورد؟
چرا اندوه را همزاد دلها کرد؟
چرا مارا بکام دیو مرگ انداخت؟
بر دلها شرار مرگ و ماتم ریخت؟
سوال این است... درد این است!
عصیان از این است، دلم پوسید جانم سوخت!
محکومند اینها ، پس حاکمی دارند.
و قانونها و سنتها حاکم نیز محکومان تدبیرند ، اسیر دست تنظیمند
بیرون از طبیعت ، ماورای هستی محکوم
دستی هست حاکم ، خدایی هست نامحدود ، بی مانند
اگر او در طبیعت بود ، اگر حدی برایش بود
نیازی در وجودش بود ، او ناچار محکوم طبیعت بود
محتاج طبیعت بود ، نه حاکم بر طبیعتها و سنتها
و از آن سو دل بیدار
در هنگامه ترس و هراس و نا امیدیها ، ودر هنگام سختیها می بیند خدایی را
که یکتایی روای اوست ، محبت آیه ای از آیه های اوست
ستم؟
هرگز که هستی جلوه ای از یک نگاه اوست
و اما آن تفاوتها
و آن ظلم سیاه و جنگ سرخ و زورگوئیها
نشان ظلم هرگز نیست دلیل اختیار ماست
هر آنچه او به ما بخشید همچون اشک دریا پاک و زیبا بود
ما با اختیار خویش خون آلودش کردیم
همین قدرت ... همین ثروت
میشد شبنمی بر چهره پژمرده اش باشد
میشد کلبه افروز شب سرد و شکسته زورقی باشد
ولی سر نیزه شد ... خمپاره شد
تا اینکه خون و دود ... حتی چشمه خورشید را آلود
خدا ما را پدید آورد ... مارا در کنار عقل و شهوت بست
رسولان را همراه کتاب نور و عشق وشور
و شیطان را با صد جلوه مغرور به ما پیوست
چون می خواست تا انسان بپای خویشتن
با اختیار و شوق به راه آید
و تا آن سوی هستی گام بردارد
و دنیا را به ماتم داد ... تا انسان به این دنیا نپیوندد
و از این جلوه های پوچ بگریزد
دلش همزاد غم ها شد... تا در کوره غم پاک گردد ... شعله ور گردد
پاکیزه از بتها ...آزاد در اسارتها
و اما مرگ پایان نیست ... آغاز دویدنهاست
در این سو پای ما آماده می گردد ... با رنج و فشار و درد
در آن سو سخت می تازیم ... تا مقصد بی مرز