آرزوی مرگ
همیشه دلش می خواست بمیره ، همیشه.
دوست داشت بمیره چون دلش می خواست با مردنش اونیکه همیشه
انتظارشو می کشیده رو با حال زار و گریون ببینه ، فکر می کرد با مردنش
می فهمه که اون واقعا دوستش داشته یا نه !
خدا وقتی دیدخیلی برای اومدن عجله داره به فرشته ی محبوب خودش
گفت : دستشو بگیر با خودت از اون دنیای مجازی بیرون بیار.
فرشته اطاعت کرد . اونو با خودش به دنیای اصلی آدما آورد. وقتی دید با
زندگی خداحافظی کرده اینقدر خوشحال شد که می خواست پرواز کنه !
حالا دیگه می تونست بفهمه عشقش دوستش داشته یا نه!
بی صبرانه منتظر بود تا خبر به گوش معشوقه اش برسه. همیشه فکر می کرد که اگه این اتفاق بیفته اون اصلا ناراحت نمیشه.
خبر به گوش عشقش رسید ، حالتی غیر قابل وصف براش پیش اومد .
اشک تو چشماش جمع شد ، بغضش ترکید از ته دل فریاد زد:
چراااااااااااااااا؟
این حالت برای عشقش غیر قابل پیش بینی بود و اصلا انتظارشو
نداشت . تو تمام مراسم هاش فقط و فقط چشماش ، چشمای خیس عشقشو میدید. با این که جای بدی نداشت و خدا بهترین نعمت هاشو در
اختیارش قرار داده بود باز از ته دل آرزو می کرد ای کاش هیچ وقت
نمی مرد. تازه فهمید پشت اون چهره ی مغرور چه احساسی پنهان بود.
اون در حسرت گفتن دوست دارم از دنیا رفته بود . هرچه از آرزوی
خودش اظهار پشیمانی می کرد بی فایده بود.
چون اون واقعا مرده بود...
واقعا مرده بود ...