در خیابان راه میرفت ، با کوله باری از غم ،
به یاد روزهای قشنگ گذشته قدم بر می داشت و اشک میریخت. بغض گلویش را به شدت می فشرد. چه روزهای خوبی را از دست داده بود
احساس می کرد همه چیز زندگی به پایان رسیده و غم و غصه به هیچ وجه از درونش بیرون نمی رود.لحظات آشنایی، روزهای زیبای باهم بود و تک تک ثانیه
های تلخ جدایی ، مثل یک فیلم در برابر چشمانش می گذشت.
درون دلش غوغایی بود صدایی که از دورنش می
خواست به بیرون سر بزند. نگاهی از ته دل به آسمان بارانی انداخت ، انگار آسمان هم
مانند او آن لحظات را به یاد آورده بود. با صدایی نخراشیده در آن سکوت شب خدای خود را فریاد زد.
ای خداااااااااااااااااااااا
انگار صدایی دلنشین جواب او را به زیبایی داد.
آن شب سرد و بارانی به شبی آرام با آسمانی صاف تبدیل شد. در آسمان ها پرواز می کرد
، انگار دستی او را با خود به بالا می برد. همه جا را سکوتی دلنشین فرا گرفته بود. خودش در تعجب
بود که چگونه آنقدر سریع پاسخ او داده شده بود.
برای لحظاتی نگاه خود را به پایین انداخت ، بالا
سر جنازه ی خود ایستاد خوب نگاهش کرد ، این همان آدمی است که اکنون در آسمان ها
پرواز می کند؟
فریاد زد : من مردم؟ کسی جواب او را نداد .
مردم دورجنازه ی او حلقه زده بودند .
نگاهش را به آن طرف خیابان اندخت ماشینی با شیشه ای شکسته که جلوی آن با خون آغشته
شده بود در آن سو خودنمایی می کرد. تازه فهمید چه اتفاقی افتاده.
آری در آن زمان که خدای خود را فریاد کرده بود
، خدا با آن اتفاق به خوبی جوابش را داده بود.
دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد ، به
بالاپرواز کرد چه حس خوبی ، حس زیبای پرواز
آری : به راستی او در آخرین جاده ی عشق بهترین
پاسخ خدا را شنید.