تبليغاتX
آخرین جاده ی عشق






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



تا بدانی دوستت دارم

اگر باد بودم می وزیدم
 
 

 

 اگر ابر بودم می باریدم

 
 

 

 اگر خورشید بودم می تابیدم

 
 

 

اگر خدا بودم می آفریدم


تا بدانی دوستت دارم


اگر ابر بودی در انتظار اشکت می نشستم

 
 

 

اگر خورشید بودی در پرتوأت خود را گرم می کردم

 

 

 

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم

 

 

 

اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم


تا بدانی دوستت دارم



اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم

 

                                

 از تو خورشید باشکوهی به وجود می آوردم

 

 

  ترا نسیم ملایمی می کردم

 

               

 ترا خدایی بزرگ می ساختم


تا بدانی دوستت دارم





 دوستت دارم









نويسنده: سحر مورخ: پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 در ساعت: 23:30
|+|



سنگ قبرم

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنوسید پاک بود
چشمان او دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود


به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم!

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!


 

شب را دوست دارم بخاطر تاريکی

 

تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی

 

تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن

 

فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو

 

تو را دوست دارم بخاطر چشمانت

 

چشمانت را دوست دارم 


    بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت





 
رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم



نويسنده: سحر مورخ: یکشنبه هفدهم شهریور 1387 در ساعت: 0:26
|+|



عشق و تحصیل

از پس شیشه ی عینک استاد سرزنش بار به من کرد نگاه

باز در چهره ی من می خواند که چها بر دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناهست گناه

وای گر بر دل تو خواسته ای لشکر عشق بیازد بیگاه

می نشینم همه ساعت خاموش با دل خوش نشینم دنیاییست

ساکتم گر چه به ظاهر اما در دلم با غم تو غوغاییست

مبصر امروز چو اسمم را خواند بی خبر داد کشیدم غایب

رفقایم همگی خندیدن که جنون گشته به طفلک قالب

بچه ها هیچ نمی دانستند که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب دل من در پی سودای دگر

من بیاد تو و آن روز بهار که تو را دیدم در جامه ی زرد

تو سخن گفتی اما نه ز عشق من سخن گفتم اما نه ز درد

من بیاد تو و آن خاطره ها یاد آن دوره که بگذشت چو باد

که در این وقت به من می نگرد از پس شیشه ی عینک استاد

با خیالت خوشم از اول زنگ لحظه ای فارغ از این دنیایم

لحظه ای فارغ از دنیایم!!!!




برای دیدن بقیه ی عکسها به ادامه مطلب بروید

نويسنده: سحر مورخ: جمعه پانزدهم شهریور 1387 در ساعت: 0:49
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod