تبليغاتX
آخرین جاده ی عشق






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



مقصد بی مرز

 

خدایی هست آیا تا بگرداند این چرخ سیاه آفرینش را؟

و آیا با عدالت آشنا هست او؟

اگر او با عدالت هست آخر این تفاوت چیست؟

یکی از کاخ دلتنگ است ، یکی در کوخ محتاج است!

اگر او با عدالت هست آخر این ستمها چیست؟

چرا چنگال قدرت با گلوی بینواها می کند بازی؟

خدا آیا نمی بیند؟

خدا آیا نمی خواهد بریزد روی هم این خیمه شب بازی؟

و دیگر این خدای پاک چرا ما را پدید آورد؟

چرا اندوه را همزاد دلها کرد؟

چرا مارا بکام دیو مرگ انداخت؟

بر دلها شرار مرگ و ماتم ریخت؟

سوال این است... درد این است!

 عصیان از این است، دلم پوسید جانم سوخت!

محکومند اینها ، پس حاکمی دارند.

 و قانونها و سنتها حاکم نیز محکومان تدبیرند ، اسیر دست تنظیمند!

بیرون از طبیعت ، ماورای هستی محکوم

دستی هست حاکم ، خدایی هست نامحدود ، بی مانند

اگر او در طبیعت بود ، اگر حدی برایش بود

نیازی در وجودش بود ، او ناچار محکوم طبیعت بود

محتاج طبیعت بود ، نه حاکم بر طبیعتها و سنتها

و از آن سو دل بیدار

در هنگامه ترس و هراس و نا امیدیها ، ودر هنگام سختیها می بیند خدایی را

که یکتایی روای اوست ، محبت آیه ای از آیه های اوست

ستم؟

هرگز که هستی جلوه ای از یک نگاه اوست

و اما آن تفاوتها

و آن ظلم سیاه و جنگ سرخ و زورگوئیها

نشان ظلم هرگز نیست دلیل اختیار ماست

هر آنچه او به ما بخشید همچون اشک دریا پاک و زیبا بود

 

ما با اختیار خویش خون آلودش کردیم

همین قدرت ...  همین ثروت

میشد شبنمی بر چهره پژمرده اش باشد

میشد کلبه افروز شب سرد و شکسته زورقی باشد

ولی سر نیزه شد ... خمپاره شد 

تا اینکه خون و دود ... حتی چشمه خورشید را آلود

خدا ما را پدید آورد ... مارا در کنار عقل و شهوت بست

رسولان را همراه کتاب نور و عشق وشور

و شیطان را با صد جلوه مغرور به ما پیوست

چون می خواست تا انسان بپای خویشتن

با اختیار و شوق به راه آید

و تا آن سوی هستی گام بردارد

و دنیا را به ماتم داد ... تا انسان به این دنیا نپیوندد

و از این جلوه های پوچ بگریزد

 دلش همزاد غم ها شد... تا در کوره غم پاک گردد ... شعله ور گردد

پاکیزه از بتها ...آزاد در اسارتها

و اما مرگ پایان نیست ... آغاز دویدنهاست

در این سو پای ما آماده می گردد ... با رنج و فشار و درد

در آن سو سخت می تازیم ... تا مقصد بی مرز

مقصد بی مرز

 


نويسنده: سحر مورخ: دوشنبه هشتم تیر 1388 در ساعت: 14:42
|+|



ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی این ابر سپید


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری

نه به باد...٬ نه به آب...٬ نه به برگ

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

همه را می شنوم... می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی٬ تک و تنها به تو می اندیشم


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

همه جا ، همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا ... تو بمان با من تنها تو بمان


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

تو بگیر ... تو ببند ... تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش







نويسنده: سحر مورخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388 در ساعت: 21:24
|+|



تنهاترین تنهایان

الو … الو… سلام

کسي اونجا نيست ؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون!

مثل اينکه صداي يه فرشتست

بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم 

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم.

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود. بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.

مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست

بر روي گونه اش غلطيد و باهمان بغض گفت:

اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما…

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو.هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..

ديگر بغض امانش را بريده بود ، بلند بلند گريه کرد وگفت:

خدا جون خدای مهربون ، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم:

تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…

 اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم،ده تا دوستت دارم .

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟

نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .     

مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:

آدم ،محبوب ترين مخلوق من

چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…

کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند

تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهیشان می خواستند

دنيا براي تو کوچک است … بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي

کودک کنار گوشي تلفن

درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت….



نفسم یهو گرفتو حالا دیگه من یه مرده ام

عزرائیل شراب مرگو داد به دستم اونو خوردم

آخرین بیل خاک و روم بریز گور کن نازم

حتی زیر خاک که باشم تا ابد ترانه سازم

پریدم سوی خداوند خداحافظ ای جماعت

یه دیوونه رفت از اینجا وعده ما به قیامت



باران عشق

الهی!

ای نزدیک تر از ما به ما ، ای مهربانتر از مادر به ما ، ای همیشه نگران حال ما، در آن دم که من از تو غافلم ، در آن دم که من از تو دورم ، تو به یاد من و نگران من و نزدیک من هستی.

من فراموش می کنم و تو صدایم می کنی ، من می گریزم و تو پیدایم می کنی ، من مرتکب گناه می شوم و تو خدایی می کنی.

الهی!

می دانی که دوستت دارم ، می دانی که اگر هم از تو دورم در اعماق وجودم تو را می ستایم

می دانی که این غفلت ها و فراموشی ها و گناه ها

 نه  از روی دشمنی و تکبر که از روی جهل و سادگی و نادانی است.

الهی!

دستم را بگیر و غفلت های جوانی و نوجوانی ام را به رحمت های بی پایان آسمانیت ببخش.

من جوانه  نورسته ای بیش نیستم...   



خدایا آن چنان کن که می خواهی

من را هم چنان کن که خودت می خواهی...


نويسنده: سحر مورخ: چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 در ساعت: 17:37
|+|



جشن بی تو

باز هم روز تولد خود را بی تو جشن می گیرم


اکنون تجربه می کنم هفدهمین سالمرگ زندگیم را

و تو بیا نگاه کن که چه زشت به لحظه های بی تو بودن می خندد

شب قبل از مرگ هوا ابری و آسمان بارانی بود

واژه ها چه سخت به ذهن آبی ام تلمبار می شوند

شاید گلایه خواهند کرد از نبود و نیامدنت

تو بگو کدام شب را بی فکر من روز می کنی؟

کدام جادو لحظه هایت را پر کرده

که حتی نگاهی به تنهایی ام نمی کنی؟

روز مرگ من باز فرا می رسد

من اینجام ... اینجا

گور من اینجاست

مرا پیدا کن

هر که خواهی باش ، اما باش

برای زخم مرده دلم مرهم باش

زمانیکه آرزو هایم را با خود به گور می برم برای آرزو هایم فاتحه بخوانید




یه  جدولم که خونه هاش همیشه خالی می مونه

یه جدولم که حرفاشو جز تو کسی نمی دونه

جدولی که معماهاش هزار تا هست هزار تا نیست

اگه خواست کسی بدونه اول و آخرش یکی است

اگه تو رو پیدا کنم یه جدول کامل میشم

اگه بازم پیدا نشی خط می خورم باطل میشم




یادته که زیر بارون تو دعا کردی بمیرم

منم قول دادم که دیگه  عکستو بغل نگیرم


تو دعات گرفتو مردم اما عاشقم هنوزم


با همون یه قاب عکست می گذرونم شب و روزم

لحظه های آخر تو میره از یادم به سختی



بدرقه ات اومدم اما  دست تکون ندادی رفتی

یه دلخوشی دارم هنوز حالا که دارم میمیرم

هر وقت که بارون می باره تورو کنارم میبینم

نگاه به چشم خیس من به عشق پاکم نکنید


رفیق من رفته سفر چند روزی خاکم نکنید



1371/1/1

1388/1/1

سال جدید بر همگان مبارک


یه تبریک ویژه مخصوص اونایی که مثل خودم در اول فروردین به دنیا اومدن

تولدتون و تولدم مبارک







SAHAR



نويسنده: سحر مورخ: شنبه یکم فروردین 1388 در ساعت: 11:34
|+|



عشق منی


دیشب در لابه لای خاطراتم باز به اسمت رسیدم


و دوباره تمامیه خاطراتت را به یاد آوردم



شروع كردم به مرور خاطرات تلخ و شیرین ولی به


ناگاه به جایی رسیدم كه دیگر خبری از خاطره ای


شیرین نبودو هر خاطره تلخ تر از خاطره قبلی بود .



خاطرات را به انتها رساندم ولی به ناگاه به سیاهی


رسیدم و سكوتی وهم انگیز دیگر هیچ پیدا نبود .


در تاریكی به دنبال راه خروجی میگشتم و ناگهان


نوری در امتداد تاریكی از دور دستها نمایان شد به


سمت نور حركت كردم و همزمان نور وسعتش بیشتر


میشد تا از آسمان دستی آمدوگفت امید همیشه هست


به خودم آمدم اشك هایم سرازیر بود و لباس هایم


خیس خیس انگار كه ساعت ها زیر باران قدم زده ام.



فریاد از این عشق


فریاد از این جدایی


فریاد از این دوری


فریاد از این فراق


فریاد از این نفرت


فریاد از این سالها


فریاد از این روزها


فریاد از این غرور


فریاد از خودم


فریاد از تو


تویی که با تمام وجود دوستت دارم


تویی که بی وفا بودی و تنهایم گذاشتی


تویی که اسمت از روی لبهام پاک نمیشه


تویی که در میان این گرگ ها تنهایم گذاشتی


فریاد و فریاد و فریاد و باز هم فریاد



از تو بی وفا



عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                    عشق يعني ...         شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

         اسرار     يعني

      عشق




خوشبختی را دیروز به حراج گذاشته اند

حیف من زاده ی امروز


خدایا جهنمت فرداست

پس چرا امروز می سوزم


تو رو می خوام عشق منی

تو رو می خوام نمیشه

آخه سخته ، سخته بازم هم گناه عاشق شدن

رنگ چشمات مونده یادم نمیره از یاد من

بد جوری دیوونتم ، بد جوری عاشقتم

نه دیگه بی تو نمیشه ، دیوونه دیوونتم



ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار

منو از خاطره کم کن تا ابد خدانگهدار


 

 




نويسنده: سحر مورخ: جمعه نهم اسفند 1387 در ساعت: 8:16
|+|



آرزوی مرگ

همیشه دلش می خواست بمیره ، همیشه.


دوست داشت بمیره چون دلش می خواست با مردنش اونیکه همیشه


انتظارشو می کشیده رو با حال زار و گریون ببینه ، فکر می کرد با مردنش

می فهمه که اون واقعا دوستش داشته یا نه !


همیشه وقتی دعا می کرد مرگ خودشو از خدا می خواست.



خدا  وقتی دیدخیلی برای اومدن عجله داره به فرشته ی محبوب خودش


گفت : دستشو بگیر با خودت از اون دنیای مجازی بیرون بیار. فرشته


اطاعت کرد . اونو با خودش به دنیای اصلی آدما آورد. وقتی دید با


زندگی خداحافظی کرده اینقدر خوشحال شد که می خواست پرواز کنه !


حالا دیگه می تونست بفهمه عشقش دوستش داشته یا نه!

بی صبرانه منتظر بود تا خبر به گوش معشوقه اش برسه. همیشه فکر می کرد که


اگه  این اتفاق بیفته اون اصلا ناراحت نمیشه.


خبر به گوش عشقش رسید ، حالتی غیر قابل وصف براش پیش اومد .


اشک تو چشماش جمع شد ، بغضش ترکید از ته دل فریاد زد:

چراااااااااااااااا؟


این حالت برای عشقش غیر قابل پیش بینی بود و اصلا انتظارشو


نداشت . تو تمام مراسم هاش فقط و فقط چشماش ، چشمای خیس عشقشو


میدید. با این که جای بدی نداشت و خدا بهترین نعمت هاشو در


اختیارش قرار داده بود باز از ته دل آرزو می کرد ای کاش هیچ وقت

نمی مرد. تازه فهمید پشت اون چهره ی مغرور چه احساسی پنهان بود.


اون در حسرت گفتن دوست دارم از دنیا رفته بود . هرچه از آرزوی

خودش اظهار پشیمانی می رکرد بی فایده بود.





چون اون واقعا مرده بود...



واقعا مرده بود ...



نويسنده: سحر مورخ: چهارشنبه نهم بهمن 1387 در ساعت: 18:31
|+|



آخرین جاده ی عشق

در خیابان راه میرفت ، با کوله باری از غم ، به یاد روزهای قشنگ گذشته قدم بر می داشت و اشک میریخت. بغض گلویش را به شدت می فشرد. چه روزهای خوبی را از دست  داده بود

احساس می کرد همه چیز زندگی به پایان رسیده و غم و غصه به هیچ وجه از درونش بیرون نمی رود.لحظات آشنایی، روزهای زیبای باهم بود و تک تک ثانیه های تلخ جدایی ، مثل یک فیلم در برابر چشمانش می گذشت.

درون دلش غوغایی بود صدایی که از دورنش می خواست به بیرون سر بزند. نگاهی از ته دل به آسمان بارانی انداخت ، انگار آسمان هم مانند او آن لحظات را به یاد آورده بود. با صدایی نخراشیده در آن سکوت شب خدای خود را فریاد زد.

ای خداااااااااااااااااااااا

انگار صدایی دلنشین جواب او را به زیبایی داد. آن شب سرد و بارانی به شبی آرام با آسمانی صاف تبدیل شد. در آسمان ها پرواز می کرد ، انگار دستی او را با خود به بالا می برد. همه جا را سکوتی دلنشین فرا گرفته بود. خودش در تعجب بود که چگونه آنقدر سریع پاسخ او داده شده بود.


برای لحظاتی نگاه خود را به پایین انداخت ، بالا سر جنازه ی خود ایستاد خوب نگاهش کرد ، این همان آدمی است که اکنون در آسمان ها پرواز می کند؟

فریاد زد : من مردم؟ کسی جواب او را نداد . مردم دور  جنازه ی او حلقه زده بودند . نگاهش را به آن طرف خیابان اندخت ماشینی با شیشه ای شکسته که جلوی آن با خون آغشته شده بود در آن سو خودنمایی می کرد. تازه فهمید چه اتفاقی افتاده.

آری در آن زمان که خدای خود را فریاد کرده بود ، خدا با آن اتفاق به خوبی جوابش را داده بود.

دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد ، به بالا  پرواز کرد چه حس خوبی  ، حس زیبای پرواز

آری : به راستی او در آخرین جاده ی عشق بهترین پاسخ خدا را شنید.


آخرین جاده ی عشق





نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 در ساعت: 0:34
|+|



صدای بی صدای من

تو معنای زیبای عشق بودی و من عاشقی به تمام معنا

تو زندگی زیبای پروانه ای بودی و من برگ گلی در انتظارت

تو صدای زیبای موجهای آب دریایی و من ماهی هستم در عمق صدای تو

مرا به اوج دریا ببر ، مرا با خود اوج کهکشان ها ببر

به اوج تنهایی به اوج زندگی به اوج رویاهای بر باد رفته




خدا را ببین زندگی را لمس کن

من را ببین عاشقی را لمس کن


عشق را ببین دیوانگی را لمس کن


خود را ببین زیبایی را درک کن






چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها

خیال می کنم

 دچار رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی:

عاشق

و فکر کن که چه تنهاست



نويسنده: سحر مورخ: سه شنبه دهم دی 1387 در ساعت: 23:14
|+|



دیشب دوباره دیدمت


ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود


تو در كنار من بشيني !!! محال بود


هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود


چشمان مهربان تو پاك و زلال بود


پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري


با تو چقدر كوچه ما بي مثال بود


نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو


پرواز چشمهاي تو محتاج بال بود


سيب درخت بي ثمر آرزوي من


يك عمر مانده بود ولي كال كال بود


گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت


گفتي مجال نيست وليكن مجال بود


يك عمر هر چه سهم من از تو نگاه بود


سهم من از عبور تو رنج و ملال بود


چيزي شبيه جام بلور دلي غريب


حالا شكست واي صداي وصال بود


شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد


اما نه با خيال تو بودم حلال بود




سر کلاس دو خط موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما نمی توانیم زندگی خوبی


داشته باشیم.دومی قلبش تپید و لرزان گفت: بهترین زندگی!! در همان زمان معلم بلند


فریاد زد: "دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند." و بچه ها هم تکرار کردند.دو خط موازی


هیچ گاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند.








نويسنده: سحر مورخ: شنبه بیست و سوم آذر 1387 در ساعت: 22:58
|+|



ماه من غصه نخور

 

ماه من غصه نخور زندگی جزر ومد داره


دنیامون یه عالمه آدم خوب وبد داره


 ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن

همه که پر از ترک مثل تو ومن نمیشن


ماه من غصه نخورمثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه


ماه من غصه نخور گریه پناه آدمهاست

تر وتازه موندن گل مال اشک شبنم هاست


ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه


ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو

خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثل تو


ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت



ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه


اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه


ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا


هر دومون دعا کنیم توهم جدا من هم جدا







نويسنده: سحر مورخ: پنجشنبه سی ام آبان 1387 در ساعت: 0:56
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod